کاش ميشد که شبي ميشدم تکه اي از ابر سپيد...
شاد و سرمست و ز دنيا آزاد..
می شدم همسفر باد خزان...
ميرسيدم آنجا که همه مي گويند،سرزميني ست ز جنس فرياد
يا که شايد...غم و نيرنگ و ريا
مادرم ميگويد ،که در آن دشت سياه ،پشت يک کوه بلند
هست تک شاخه گلي سرخ که نديدست باران
کاش ميشد...ميشدم چون شبنم،ميشدم چون باران
تا که سيراب شود اين گل سرخ
يا که شايد بشود بوته گلي تا که آباد کند دشت سياه

اشک می ریزم و گاه،می زنم لبخندی روی دنیای سیاه...
قاصدک می گوید : کهکشان جای خداست
آزویم این است...که روم تا اوج ،آنجا که خداست
دست او گیرم و بر گونه ی او بوسه زنم
تا که شاید شب تارم پرِ از نور شود
و بتابد مهتاب،و سحرگاه بخواند مرغی
قاصدک روزی گفت : می برد من را با خود آنجا که خداست...
روز دیگر ...اما...
قاصدک تنها رفت
و منِ گوشه نشین را نفرستاد به اوج
اشک می ریزم و گاه میزنم لبخندی رویِ دنیایِ سیاه

گاه بی گاه قلم بر میداشت
رو تن زخمی کاغذ
می نوشت از غربت ...
شکوه می کرد ز تنهایی خود ...
می گریست همچون ابر ...
و روان می گشت اشک از چشمش
و چه آرام نوازش می کرد گونه ی کاغذ را قطره های شبنم
کاش می شد امروز یا که شاید فردا ...
می رسید آن گل سرخ
تا قریب تنها ... شاد می شد
می نوشت از دیدار ...

بهار سر رسیده است و شقایق های وحشی و گل های
سفید سر از خاک بیرون آورده اند... با بهاران
روزی نو رسیده است و ما و نوروز همچنان چشم به
راه روزگاری نو مانده ایم....

خداي بزرگ و هميشه مهربانم
خدايي كه هميشگي تريني براي من
خدايي كه بزرگواري ات در حق من حد و حسابي ندارد
خدايي كه سخت ! سخت ! سخت ! عاشق و نيازمند توام ....
خدايا !
خداي مهربانم !
خدايي كه تنها تو را دارم !
خدايي كه اميدم فقط تويي !
خدايي كه تكيه گاهم فقط تويي !
خودت مواظب و راهنماي من باش ... با آن مهر و لطف هميشگي ات .
خدايا ! ... سخت درمانده ام . سخت محتاج هدايت توام . خودت با من باش .
خدايا ! با من باش ... بگذار از عشقت سيراب شوم . مرا به حال خود رها مکن .
چشم براه مهر و بزرگي ات هستم .
من بنده ي هميشه نيازمند توام ... خودت تنها هدايتگر من باش اي مهربان بيكران

سرگردان به دنبال روشنايي مي گردم
در اين کوچه هاي پر هياهو
در اين جاده هاي تاريک انتظار
در اين گرداب بي کسي
من روشنايي را پيدا خواهم کرد
حتي اگر از وجود خسته ام ..... چيزي باقي نمانده باشد
