تبليغاتX
شب بی ستاره

 

 

 

 

شب قدر است و قدر آن بدانیم

نماز و جوشن و قرآن بخوانیم

 

به درگاه خدا غفران و توبه

به شرطی که سرپیمان بمانیم

 

برای پاکی نفس و سعادت

همیشه بهر خود شیطان برانیم

 

شب تقدیر و ثبت سرنوشت است

دعا بر مومن و انسان بخوانیم

                                                                      

 

+ نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 11:58 توسط شیما |

 

 

    دوباره ماه رمضان فرا رسید. ماه خدا و خود سازی، ماه قرآن، ماه تسبیح وسجاده و گلاب،

ماه آب و آینه...

       

 

 

دوستای خوبم موقع افطار منو هم دعا کنین

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 11:54 توسط شیما |

 

سپيده دم از راه رسيد باري ديگر

و آسمان دوباره سلام مي دهد بر خورشيد

و خورشيد طلوع مي کند با همان زيبايي هاي ديروز

اما......با اميدي افزون تر

 خورشيد سالهاست طلوع مي کند با آرزوي شکفتنِِِِ او

بلبل هر روز بر شاخسار بيد مي نشيند

وترانه ي جدايي و آرزوي وصال سر مي دهدبه ياد آمدنش

ابر ها مي گريند هر گاه مي نگرند بي تابيِ جويبار را...

و نسيم با صداي مهربان خود آرام مي کند کبوتر ها را...

و همه در اين اميد که شايد امروز پاياني باشد براي انتظار،،

 خود را آماده مي کنند براي جشن و پاي کوبي

اما... امروز نيز مي گذرد و مسافر قديمي هنوز دز راه است

خورشيد در آغوش آسمان مي گريد همچون ديروز

و آسمان گو يي قلبش مي شکند از بغض کبوتر ها...

خورشيد رفت

در اين اميد که شايد فردا پاياني باشد براي انتظار...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 15:47 توسط شیما |

 

کاش ميشد که شبي ميشدم تکه اي از ابر سپيد...

شاد و سرمست و ز دنيا آزاد..

می شدم همسفر باد خزان...

ميرسيدم آنجا که همه مي گويند،سرزميني ست ز جنس فرياد

يا که شايد...غم و نيرنگ و ريا

مادرم ميگويد ،که در آن دشت سياه ،پشت يک کوه بلند

هست تک شاخه گلي سرخ که نديدست باران

کاش ميشد...ميشدم چون شبنم،ميشدم چون باران

تا که سيراب شود اين گل سرخ

يا که شايد بشود بوته گلي تا که آباد کند دشت سياه

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 13:52 توسط شیما |

 

اشک می ریزم و گاه،می زنم لبخندی روی دنیای سیاه...
قاصدک می گوید : کهکشان جای خداست
آزویم این است...که روم تا اوج ،آنجا که خداست
دست او گیرم و بر گونه ی او بوسه زنم
تا که شاید شب تارم پرِ از نور شود
و بتابد مهتاب،و سحرگاه بخواند مرغی
قاصدک روزی گفت : می برد من را با خود آنجا که خداست...
روز دیگر ...اما...
قاصدک تنها رفت
و منِ گوشه نشین را نفرستاد به اوج
اشک می ریزم و گاه میزنم لبخندی رویِ دنیایِ سیاه

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 16:25 توسط شیما |

 

گاه بی گاه قلم بر میداشت
رو تن زخمی کاغذ
 می نوشت از غربت ...
شکوه می کرد ز تنهایی خود ...
می گریست همچون ابر ...
و روان می گشت اشک از چشمش
و چه آرام نوازش می کرد گونه ی کاغذ را قطره های شبنم
کاش می شد امروز یا که شاید فردا ...
می رسید آن گل سرخ
تا قریب تنها ...
شاد می شد
می نوشت از دیدار ...

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:46 توسط شیما |

آنچنان عاشق نبودم تا سزاوار تو باشم, مايه‌ي گنجي نبودم تا خريدار تو باشم
عشقه من آلود با چونو چراي زندگي شد خاليو خالص نبودم تا که سرشار تو باشم
اي تو برتر از گمان والاتر از فکرو تخيل حيف بودي حيف بودي که من يار تو باشم

Home
Email
Night Skin